خاطرات برفی

برف همچنان می بارد و پوتین ها و جوراب هایم را خیس خیس کرده است. تازه رسیده ام خانه و زیر پتو دراز کشیدم.
داشتم به شعر ساربان نامجو گوش می کردم. چه دلگیری قشنگی به من می دهد. وقتی از خیابان رد می شدم، دلم برای
برفی های تهران تنگ شده بود. ناگهان بلدزری از کنارم رد شد و انبوه برف ها را کنار زد. 
چه تفاوتی در تکنولوژی است. اما من دلم هوای برفی های تهران را کرده است. 
در تهران، پس از هر بار بارش برف، همه کارگران پارویی به دست می گیرند و برفی می شوند. اکثرا منطقه بالای شهر
می آیند که اندک پولی در ازای پارو کردن پشت بام خانه ها و جلوی در خانه ها به دست بیاورند.
همیشه روز بعد از برف تهران را دوست داشتم. 
آن روز ها حتی شبها دعا دعا می کردم که مدرسه تعطیل شود و من مشقهایم را انجام ندهم.
یادم است یک بار، شب امتحان بود که برف شدید می آمد و من که طبق معمول حوصله درس خواندن نداشتم، فال حافظ
گرفتم تا بیینم که آیا مدرسه تعطیل می شود یا نه....

حافظ گفت: آفتاب از شرق در آيد
باورش نکردم....
اما روز بعد همه برف ها آب شد و حتی دبستان ها هم تعطیل نشدند.
 
فکر می کنم که اگر صحنه ای از برفی های تهران را در فیلمم بگزارم. ناگهان فضای ایرانی را به خود خواهد گرفت. 

بالاخره بعد از سالها امروز حامد می آید. 
برف شدیدی می بارد. منتظرم که شاگردان کلاسم بیایند. اما هنوز فقط یک نفر آمده است. یادش به خیر وقتی که ایران برف می آمد و مدارس تعطیل می شد. اینجا خبری از تعطیلی نیست اما خوب همه خودشان شاید نیایند.
کسی چه می داند.