بدون شرح

ناگهان چقدر زود دیر می شود.

قیصر امین پور

سانسور از دیدگاه ایرج میرزا

بر سر در کاروانسرائی  تصوير زنی به گچ كشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
 از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
 روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
 تا سردر آن سرا دويدند 
ايمان و امان به سرعت برق
 می رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب ببرد و آن يکی خاک
 يک پيچه ز گل بر او بريدند
 ناموس بباد رفته ای را
 با يک دوسه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست
 رفتند و به خانه آرميدند
 غفلت شده بود ,خلق وحشي
 چون شير درنده مي جهيدند
 بي پيچه زن گشاده رو را
 پاچين عفاف مي دريدند
 لبهاي قشنگ خوشگلش را
 مانند نبات مي مكيدند
بالجمله تمام مردم شهر
 در بحر گناه مي تپيدند
در هاي بهشت بسته مي شد
 مردم همه مي جهنميدند
مي گشت قيامت آشكارا
 يك باره به صور مي دميدند
 طير از و كرات و وحش از جحر
 انجم ز سپهر مي رميدند
 اين است كه پيش خالق و خلق
 طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
 از رونق ملك نا اميدند ؟

یک دوست آمریکایی

یک دوست آمریکایی دارم که برایم خیلی عزیز است. با وجود اینکه شایدحتی ده سالی  بزرگ تر از من است ، احساس شباهت عجیبی به او می کنم.
خبر گزار سی .ان. ان است و مستند می سازد. یکروز به من گفت که تولدمان یکروز است و این حس خوبی به من داد.
همیشه از پسرهای زندگی اش که حالا مردی شده اند می گوید. می ترسد که کسی مناسبش باشد، پیدا نشود.

اما امشب،
بعد از مدتها حالا که از کسی خوشش آمده، می خواهد که خوشگل نباشد .
می خواهد که مرد او را با آنچه هست بپذیرد.
غالبا شبیه مردها لباس می پوشد.
من به او گفتم که حمام برود و موهایش را دورش بریزد و دامن بپوشد،
و او پذیرفت و وقتی رفت اعتماد به نفسش را از دست داد.

حالا من تنها نشسته ام و سعی می کنم مطالب مربوط به جنگ ایران و عراق را مطالعه کنم.

شگفت آور است!

تاریخ دوباره تکرار می شود.

همان حرفها،
همان سیاست،
و همان همیشگی در تاریخ دنیا...


تکرار می شود.

تا کی ؟

از خولیو کرتازار

داستانی کاملا واقعی

روزی عینک مردی به زمین افتاد
از برخورد شیشه های عینک با زمین ، صدای گوشخراشی برخاست .
مرد با ناراحتی خم شد تا خرده شیشه ها را جمع کند
زیرا پول زیادی برای عینکش پرداخته بود ،
اما در کمال تعجب ، آن را سالم یافت ،
با خود اندیشید : معجزه شده است .
اکنون این مرد ، شکر گزار و ترسیده
این واقعه را اخطاری دوستانه تلقی کرده است ،
پس قبل از هر کاری به عینک فروشی می رود ،
و جا عینکی محکمی می خرد ، لایی دار و دو جداره .
پولی را که برای آن پرداخته نوعی صرفه جویی می داند
خطر را برای همیشه از عینکش دور کرده است
یکساعت بعد ، جا عینکی از دستش سقوط می کند ،
او آرام و بی هیچ دلهره ، خم می شود و درون جعبه ،
شیشه ها را خرد و خاکشیر می یابد مدتها طول می کشد تا به خود بفهماند
که هرگز نمی توان از مشیت الهی سر درآورد ، و در واقع
معجزه اکنون اتفاق افتاده است .