یادی از گذشته
یادم هست آن روزها وقتی که فزناز کنارم می نشست بقل شوفاژ کلاس، زیر پنجره، یک شعر از شریعتی بود که می پرستیدم.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم گلویش را درونم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دایم سکوت مرگ بارم را....