یادی از گذشته


یادم هست آن روزها وقتی که فزناز کنارم می نشست بقل شوفاژ کلاس، زیر پنجره، یک شعر از شریعتی بود که می پرستیدم.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم گلویش را درونم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دایم سکوت مرگ بارم را....



مصدق


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم....
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


عشق دو.....

عاشقم..... نه عاشق نیستم.. چرا عاشق نمی شوم...
چی شد آن احساسات لطیف که هر کسی از جلوی تورش رد می شد گرفتار می شد....

گاهی این صورت زیبا را نمی شناسم..
بیدار می شوم...
و به این غریبه زیبا با موهای آشفته اش خیره می شوم.....

نمی داتم چرا بودنش نگران و ناراحتم می کند...... و در عین حال از دست دادنش دیوانه ام.....

عشق


یاد سخنرانی های خودم برای دوستانم می افتم ...وقتی دلم می گیرد و وقتی برایشان می گم که نباید وابسته بشوند...
همه حرفهای قشنگ روانشناس ها....
همه ما یک راز داریم...
یک راز کوچک که به عشق بر می گردد...
فکر که می کنی می بینی خوب حالا شب هست و روی تخت دراز کشیدی و کاش فلانی پیشت بود....
همان فلانی که دلش را خودت شکستی...
همان فلانی که دلت را شکست....
و همان فلانی که بک روز کنار گذاشتی چون باور کردی که به دردت نمی خورد.....

اما روز بعد که بیدار می شوی وقتی دیگران احوال فلانی را می پرسند.....
عصبانی می شوی یا نه ... می گویی من چه می دانم و می گویی که برایت اهمیتی ندارد.....
اینست آنچه که می ماند برایت .....

دلم گرفته....

خوب گاهی دل هرکسی می گیره.....
شیرین را مدت زیادی است ندیده ام....
الان در کالیفرنیا هستم...
می دانم که به سرعت زمان می گذرد و باید باز برگردم....